+18 در خانه هاي اعدام شدگان زنانی با چشمهای از حدقه بیرون زده زار میزدند و خود را در آغوشم میانداختند

+18 در خانه هاي اعدام شدگان زنانی با چشمهای از حدقه بیرون زده زار میزدند و خود را در آغوشم میانداختند

اعدام دسته جمعی شنبه 6 شهریور در کرج-خانه های تاریک و پر از فریاد واویلا

از صفحه خانم شعله پاكروان

از همه مخاطبان عزیز تقاضا میکنم در صورت وجود تنش در روح و روانشان و یا بیماری های قلبی و عصبی روی عکسها کلیک نکنند .


چهارشنبه گذشته خبر شدم 12 نفر از زندانیان مواد مخدر را به انفرادی برده اند برای اجرای حکم . خبر را یکی از خانواده های اعدامی داد. همانها که بیش از یکسال است به دیدارشان میروم تا اندوه بازمانده اعدام بودن را با هم در میان بگذاریم . زنگ زد . چند بار نشنیدم . بار آخر شنیدم و صدایش پخش شد در فضای جمجمه ام . صدایش میلرزید . مثل کسی که توی برف زمستان گیر کرده و گرگها با چشم براق و خونبارشان محاصره اش کرده باشند . گفت : شعله جان بدبخت شدم . مهدی رو بردن . موسی رو بردن . علی رو بردن . ابوالفضل رو بردن . 12 نفرو بردن . چه خاکی به سرم بریزم ؟
بلند بلند و با آهنگ نوحه خوانی حرف میزد . کلمات را میکشید و میگفت ؛ شعلههههه چه خاکی به سرم بریزم . ملاقات آخر چجوریه ؟ یعنی چیکار باید بکنم ؟ شعلهههه بیا به داد دخترت برس که دو قدمی اعدام شدن عزیزشه . شعلههههه بگو چجوری طاقت بیارم؟ یادم بده چیکار کنم ؟
شال و کلاه کردم و راهی کرج شدم . از دیوار زندان رجایی شهر نفرت دارم که ثانیه ثانیه ساعات تلخ را برایم زنده میکند . اما دلم نمیامد خانواده ها را تنها بگذارم در آن ساعات طولانی انتظار شبانه . با دیدنشان دانستم فریبکاری ماموران پایان ندارد . به همه شان گفته بودند 4 نفر اعدام نخواهند شد . بروید دعا کنید عزیزتان در لیست 4 نفره باشد . فکرش را بکنید که دهها نفر جمع میشوند و دعا میخوانند تا دوستانشان که سالها در سالن ملاقات یکدیگر را در آغوش گرفته و همدرد و همدل بوده اند ، سیاهپوش شوند و خودشان از مهلکه میدان اعدام جان سالم بدر برند .
مادر و خواهران اعدامی صدایم میزدند و در آغوشم میگرفتند تا با دلی که سوخته و آتش دارد دعا کنم برایشان که عزیزشان در لیست 4 نفره باشد . چه میتوانستم بگویم ؟ چگونه باید میگفتم که این بخشی از فریب است که شما را درگیر کرده ؟ چگونه باید میگفتم که این امید نیست ، یک سراب فریبنده و غیر واقعی ست ؟
از زندان خبر دادند که تا شنبه حکمی اجرا نمیشود . یعنی سه شبانه روز در جهنم انتظار برای مرگ دست و پا بزنند . درد زندانی و سه شبانه روز ساکن سوئیت مرگ بودن را فقط خدا میداند و بس . شاهدی برای شکنجه ی مضاعف زندانی و خانواده اش . قرار شد اگر خواستند پشت در زندان بروند خبرم کنند تا کنارشان باشم . به تهران بازگشتم .
صبح شنبه دست و دلم به زنگ زدن و خبر گرفتن نمیرفت . اما دوست مشترکی خبر داد که تمام شده و اکنون آنانی که میشناختم و بیش از یکسال همدردشان بودم ، به سوگ نشسته اند . درنگ جایز نبود . دوباره راهی کرج شدم . تمام مسیر ، 12 انسان جوان را تصور میکردم که دراز به دراز روی زمین افتاده اند . چهار نفر از جوانان اعدام شده برای کمتر از یک کیلو مواد مخدر دستگیر شده بودند . با خود میگفتم چهار نفررا برای کمتر از یک کیلو میکشند ، کسانی که با کاروان کامیونهای پشت سر هم قاچاق میکنند چه؟ خانواده ی چند اعدامی را میشناختم . زندگی شان را دیده ام . فقر و گرسنگی شان را . پدر از پا افتاده ای که با واکر حرکت میکند . زنی با یک بچه که از شدت فقر مثل نی قلیان شده . کاش مردم ایران بدانند باید سر نخ درد اعتیاد را پیدا کنند . نه اینکه خیال کنند خرده پاهای موادفروش باعث خاکستر شدن جان جوانشان است .
وقتی به خانه ها سر زدم چه دیدم ؟ زنانی با چشمهای از حدقه بیرون زده زار میزدند و خود را در آغوشم میانداختند . دستشان را روی قلبم میگذاشتند و داد میزدند که تو چه کشیدی ؟ سرشان را روی سینه ام میگذاشتم و اشکشان را پاک میکردم و میگفتم صبور باشید . قلبتان را بزرگ کنید . متاسفانه شما هم به خیل بازماندگان اعدام پیوستید .
کمی که ارام شدند برایم تعریف کردند که 18 نفر اعدام شده اند . 6 نفرشان را نمیشناخته اند و نمیدانستند اتهامشان چه بوده . در بین اعدامیان یک مرد جوان بودکه نظافتچی ساختمانی بوده که در آن مواد مخدر کشف شده . میبینید بستر این بزهکاری را ؟ میدانید چرا اینان وارد چرخه ی خرده پایان شدند؟ فقر . بیکاری . ناتوانی دولت در ساماندهی زندگی شهروندان و حاشیه نشینان ، اینچنین سرانجامی دارد . اعدام .
صدای نفرین مادران گوش فلک را کر کرده بود . چند زن برایم تعریف کردند که از عصر چهارشنبه خواندن دعا را شروع کرده اند . چند ختم قران و حدیث کساء و دعای توسل و …. . چند زن میانسال گوشه ای خوابیده بودند . چند شب استرس و بیخوابی کشیده بودند . از خستگی بیهوش شده بودند . یکی از سخت ترین لحظات وقتی بود که پدر یکی از اعدامیان را دیدم . با واکر در حال رفتن به محلی بود که مردان نشسته بودند . رنگ به رو نداشت . چنان آشفته بود که فارسی را از یاد برده بود . چند کلمه ای ترکی گفت و بی حال شد .

پیراهن مشکی ش ، صورتش را بی رنگ تر نشان میداد . چند زن با صدای بلند میگفتند که ایمانشان را همراه اعدامی شان به خاک سپرده اند . مادر یکی از اعدامیان همان که چند ماه قبل به دیدارش رفتم و با زبان ترکی لالایی خواند برای ریحانم ، همان کف گفت ریحان از دشتهای دور ، از خدا بخواه که علی را از من نگیرد ، چرا که بدون علی بیچاره است و تنها ، با چشمهایی بی حالت و رنگ و روی مثل گچ دیوار بطرفم خیز برداشت . دهانش کف کرده بود . گفت علی رو کشتن . سه روزه توی حیاط و زیر آسمان ، سینه هایم را رو به خدا گرفته ام و به قطره های شیری که به فرزندانم خورانده ام قسمش داده ام که علی را بمن برگرداند . از من میپرسید ” خدا هست ؟ ” بغلش کردم . تنش میلرزید . دستهایش مثل یخ بود . سرش به شانه هایم میکوبید و نعره میزد : الاه سن هاردا سن ؟ خدایا تو کجایی ؟ شنیده بودم که خدا در قلبهای شکسته است . اکنون به چشم میدیدم که قلب شکسته این پیرزن خالی شده از همه چیز .
یکی از زنان جوان با چشمهای خشک و بدون اشک با صورتی کبود شده از خشم و نفرت در آغوشم جا گرفت و زیر گوشم نجوا کرد : روح ریحانه ت شاد . تو بمن یاد دادی صداشو ضبط کنم . الان کلی صداهای عشقم را دارم . گفتم هر شب صدایش را گوش میکنی و قلبت آرام خواهد شد . دلم نیامد بگویم چند ماه دیگر صدایش را که میشنوی میگویی چه کسی تو را کشت ؟ چه کسی صاحب این صدای آرام را از نفس انداخت؟ خشم و کینه سلولهایت را لبریز خواهد کرد . چه سخت است کنترل سلولهایی که آشوب زده اند .
کاش عزیزان شما نیز چون ریحان خواسته باشند که شما کنترل و تعادل خود را از دست ندهید . چرا که این تنهاراه تبدیل درد بازمانده ی اعدام بودن به موتور حرکت به سوی آینده است . سه خواهر پر فریاد و اشک خود را روی پارچه ی سرخی که گور برادرشان را پوشانده بود افتاده و فریاد میزدند . از سوزشی که میگفتند که به جانشان افتاده و به قلبشان چنگ میانداخت . سوزشی که هرگز پیش آن نمیدانستند با اعدام هر عزیز به جان بازماندگانش میافتد . هنوز هم رازهای بسیاری برایشان گشوده نشده . رازهای قلب یک بازمانده ی اعدام .
شاید چند وقت دیگر به سراغشان بروم تا یادشان دهم باید یاد بگیرند در کنار حفره ی خونفشان قلبشان ، زندگی کنند . چرا که پیش از این نیز هزاران اعدامی زیر خاک پنهان شدند و هنوز خورشید ، هر روز از پشت کوهها طلوع و پشت قلبهای پر خون بازماندگان غروب میکند . تا خانه های بلازده ای را تاریک تر از شب با ویرانی بکشاند . چرا که اعدام منشاء ویرانی است نه خیر و برکت برای مردم جامعه بشری .
……………………

پ . ن : راستی سیستم قضایی یا دولت ، برنامه ای برای درمان زخم دل مجروح بازماندگان اعدام دارد؟ آیا سرفصلی مربوط به جمعیت عظیم شهروندان بازمانده اعدام در برنامه های پنجساله و چشم اندازهای بیست ساله وجود دارد؟ یا اینکه بازماندگان ، معنایی بجز مرده هایی که نفس میکشند ندارند ؟
عکسهای تلخ و دلخراش را از هرانا برداشتم .تن جوان مردانی که باید در کارخانه ها پتک میکوبیدند بر سندان صنعت و سازندگی ایران . مردانی که میبایست چرخ های این کشور را میچرخاندند روی زمین افتاده . اما اختلاسها و دزدیهای میلیاردی کارخانه ها را تعطیل کرد و این جوانان را پادوی مافیای مواد مخدر . اکنون اینان زیر خاکند . و چوبه های دار برپا. و ما همچنان شاهدان خاموش .

 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s