مشتلق – محمد اقبال – از كتاب خاطراتم ”ياد”

مشتلق

محمد اقبال – از كتاب خاطراتم ”ياد”

21462708كلاس پنجم دبستان بودم. عصر يك روز سرد زمستان، در راه برگشت از مدرسه به خانه در كوچه رفيع الوزرا از فرعى هاى كوچه مسجد قندى روبروى تشكيلات ژاندارمرى خيابان شاهپور تهران، روى زمين يك شيء غير معمول ديدم. دولا شدم و برداشتم. يك جوراب زنانه بود كه گره خورده بود. بازش كردم، تويش پول بود: ۷۵ تومان.

از كودكى به ما حلال و حرام ياد داده بودند. بخصوص سر پول. و من مى دانستم اين امانت متعلق به من نيست و بايد آن را به صاحبش رساند. اما به هر حال با ديدن اينهمه پول خوشحالى زائد الوصفى پيدا كردم و با آنچنان سرعتى به طرف خانه دويدم كه يك باره افتادم توى يك چاله كم عمق كه تويش ”گل-آهك” ريخته بودند، همان كه قديمها به جاى سمنت يا سيمان استفاده مى شد، پاهايم خيس و آهكى شده بود، با اين حال باز شروع كردم به دويدن.

كمى دوتر، اين بار پايم گير كرد به يك سنگ و زمين خوردم و چانه ام قدرى زخمى شد، محل نگذاشتم، اتفاق مهمى در زندگيم افتاده بود، باز دويدم. همين كه از در حياط وارد آن خانه كوچك دو طبقه مان در شماره ۱۷ كوچه مسجد قندى شدم، مادرم كه كنار حوض در حياط خانه داشت رخت مى شست به تركى فرياد زد: ”نولوبدى مَحَمَّد” چى شده محمد؟ من اما خبر نداشتم كه خون چانه ام روى پيراهنم ريخته و با آن آهكهاى خشك شده روى شلوارم، وضعيت ظاهرى يك مجروح در يك كتك كارى اساسى را كه آن ايام در آن محله معمول بود، پيدا كرده ام.

مادر رختها را رها كرد و آمد طرفم و من فرياد مى زدم كه پول پيدا كردم!! و او با يك پارچه، زخم مرا پاك مى كرد و مى گفت مگه تو اهل دعوا بودى؟ پول چيه؟ كدام پول؟

اينجا كمى وضعيت اقتصادى مان در آن ايام را شرح ميدهم. در پايان دهه سى شمسى و از مد افتادن پالتو پوست و شال ”خز” و اين نوع پوششها، پدر كار پوست دوزى را كه شغل پر درآمدى بود و فقط آدمهاى و به ويژه خانمهاى ثروتمند مشتريش بودند، رها كرده و به پيراهن دوزى روى آورده بود. مشترى ها پارچه پيراهن را مى آوردند و پدر اندازه مى گرفت و پيراهن را مى دوخت و فقط دستمزد دوختن مى گرفت. به همين دليل هم نام مغازه ”پيراهن دوزى آسيا” بود و نه ”پيراهن فروشى. اين دستمزد يا اجرت به زبان آن ايام، اوايل دو تومان بود و بعدها تا چهار و پنج تومان هم رسيد.

پدر تابستانها كاسبى اش بد نبود اما زمستانها كسى پيراهن نمى پوشيد و همه از لباسهاى بافتنى (دست بافت) يا تريكو استفاده مى كردند و در نتيجه درآمد بسيار بسيار كم و برخى اوقات ناچيز بود. پيراهن دوزى را در جاى ديگر شرح خواهم داد. اين توضيح براى اين بود كه بگويم ما خانواده يى بوديم در واقع از طبقه پايين جامعه.

برگردم به حكايت آن جوراب گره خورده. بالاخره توانستم مادر را قانع كنم كه هيچ دعوايى در كار نبوده و من از ”هول” پيدا كردن اينهمه پول، دويده و يك بار در يك چاله افتاده و يك بار ديگر هم زمين خورده ام. و شرح دادم كه مبلغ معتنابهى معادل ۷۵ تومان پول پيدا كرده ام! و دست در جيب كرده و جوراب زنانه و پول را نشانش دادم.

مادر پول را گرفت و شمرد و گذاشت توى جوراب و دوباره گره زد و برد بالا و گذاشت زير لحاف تشكها. آن موقعها تخت خواب و اين چيزها نبود يعنى ما نداشتيم. شبها لحاف تشك را ”پهن” كرده و مى خوابيديم و صبحها جمع كرده روى هم مى چيديم در يك گوشه اتاق.

نشستيم با مادر چاره چاره انديشى. مادر گفت تو كه سواد دارى يك كاغذ بردار و بنويس كه يك مبلغ پول پيدا شده صاحب آن به شماره ۱۷ كوچه مسجد قندى مراجعه و نشانى داده و مبلغ را دريافت كند. منهم با همان خط كج و معوج آن دورانم روى يك برگه كه براى اين كه بزرگ باشد از وسط دفترچه ام كنده بودم، همين را نوشتم .

سپس همراه با مادر برگه را برداشتيم و رفتيم ”شاپينگ سنتر”! محله مان. اين مركز تجارى كه روبروى همان كوچه فرعى رفيع الوزرا واقع شده بود، شامل يك نانوايى تافتون، يك بقالى و يك لبنياتى و يك ذغال فروشى بود. نانوايى بهترين مكان بود چون همه براى خريد نان مراجعه مى كردند.

مادرم با نانوايى صحبت كرد، صاحب مغازه كاغذ را گرفت چند تكه خمير نان آورد و اعلاميه پيدا شدن پول گمشده را با آن چند تكه خمير چسباند پشت شيشه. در طول روز بعد من چند بار مراجعه كردم به نانوايى، هم براى چك اين كه آيا اعلاميه سر جايش هست يا نه؟ و هم براى سؤال از نانوا كه آيا كسى مراجعه كرده؟ كه پاسخ نانوا منفى بود.

غروب روز بعد كه توى خانه بودم يك مرتبه ”كوبه” در به صدا درآمد، ”تق تق تق تق… ”. صدا غير معمول بود، اين ساعت كسى در خانه ما را نمى زد، پدر تنها يك بار مى زد، فاميلها هم آهسته دو سه بار بيشتر نمى زدند. هم من و هم مادر فهميديم خودش است و دويديم…

هرگز چهره اش را فراموش نخواهم كرد. زنى جوان با چهره يى تكيده و بسيار لاغر اندام و بسيار متشنج، چادر به سر و يك كودك چند ماهه در بغل كه تكانش مى داد.

نيامد تو همانجا ايستاد كنار در بالاى پله ها، حياط خانه از سطح خيابان دو پله پايين تر بود. گفت پول مال من است. توى يك جوراب گره زده بودم و هفتاد و پنج تومان تويش گذاشته بودم و با التماس گفت: ”ترا به خدا پول را بدهيد، اجاره خانه مان است، بيرونمان مى كنند”.

مادر به سرعت برق از پله ها دو تا يكى دويد بالا و جوراب را آورد و با اشاره به من گفت، اين پسر پيدا كرده: محمد، و جوراب را داد به او. وقتى مادرم به من اشاره مى كرد، زن نگاهى به من كرد – شايد محبت آميز – و سپس جوراب گره زده را باز كرد، پول ها را شمرد و بدون اين كه خداحافظى كند در را پشت سرش بست و رفت… فقر براى او مجالى براى تشكر نگذاشته بود.

وقتى رفت، مادر گفت اين زن خيلى فقير بود، خيلى، وگرنه حداقل پنج قران يا يك تومانش را به تو ”مشتلق” مى داد.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s