ذات الريه به قلم محمد اقبال. از كتاب خاطراتم ياد

reihan110_92409-2865855!1براى اولين بار در تاريخ خانواده مان صاحب يك خانه شده و از مستأجرى درآمده بوديم كه داستانش جداگانه است. اين خانه نه آب داشت نه برق. داستان آب هم جداگانه است. اينجا فقط به داستان برق خواهم پرداخت.
خانه كوچك دو طبقه با حياطى شايد پنج متر در پنج متر. طبقه اول يك اطاق بعلاوه آشپزخانه، طبقه دوم دو اطاق تو در تو. اطاقها ۲ در ۳ و ۳ در ۴ بودند. يك حوض وسط حياط و توالت خانه هم در گوشه يى از آن.
محل اين خانه واقع بود در خيابان شاهپور روبروى تشكيلات ژاندارمرى كوچه مسجد قندى. با اين كه قسمتى كه ما بوديم يك خيابان پهن بود به عرض تقريبا هشت متر اما چون ورودى مسجد قندى از شاهپور آن موقع يك كوچه يك و نيم مترى بود آن را كوچه مى ناميدند. بعدها كه آن قسمت ورودى و خانه اشرافى آن را دولت خراب كرد، تبديل شد به خيابان مسجد قندى. اين كوچه غربى-شرقى يك سرش خيابان شاهپور بود يك سرش خانى آباد. ما تقريبا در وسط اين كوچه يا خيابان قرار داشتيم.
همسايه ديوار به ديوارمان حاج ميرزا على اكبر آقا وجدانى يكى از تجار تيمچه حاجب الدوله بود كه گويا نسبتى دور هم با ما داشت.
ما برق نداشتيم و روشنايى مان در آن زمان با چراغهاى ”گردسوز” و ”آلمانى” تأمين مى شد. اين چراغها با نفت و فتيله كار مى كردند. براى تردد و جاهاى كوچكتر از فانوس استفاده مى كرديم.
در يكى از روزهاى سرد پاييز در دهه سى شمسى مادر سرفه اش گرفت و تا صبح نخوابيد. دكتر و دواى معمولى يكى دو روزى ادامه يافت تا يك روز كه رفتيم دكتر، او گفت مادر ذات الريه گرفته است و دود گردسوز نبايد به مشامش بخورد. ذات الريه آن وقتها بيمارى خطرناكى بود و تن همه مان لرزيد.
آن زمانها وقتى يكى ذات الريه يا بيمارى شبيه به اين مى گرفت تمام فاميل به او سر مى زدند و كارهاى خانه روى زمين نمى ماند. يكى غذا مى پخت يكى ظرف مى شست يكى جارو مى كرد و خلاصه هميارى وسيعى جريان پيدا مى كرد. روزها خانه پر بود از زنها و دخترهاى فاميل. شبها مردها هم از سر كار مى آمدند.
احساس غريبى و بيمارى مادر را كمتر مى كردى. كوچكترها بازى مى كردند و من كه داداش بزرگه بودم خودم را قاطى بزرگترها مى كردم و تلاش مى كردم با آنها حشر و نشر كنم.
موضوع گردسوز و ضرر دود آن براى مادر كه مطرح شد، مردهاى فاميل يك شب سر شام با هم بحث كردند كه اين كه نمى شود كه همسايه اين خانه حاج ميرزا على اكبر آقا وجدانى باشد و يك شعله برق به اين خانه ندهد. صبح روز بعد چند تن از بزرگان فاميل مأمور شدند كه بروند نزد حاج ميرزا على اكبر آقا و موضوع را با وى در ميان بگذارند.
رفتند و برگشتند و گفتند خود حاج ميرزا على اكبر آقا مى آيد ملاقات. حاج آقا آمد و پس از ملاحظه وضعيت گفت باشد يك شعله برق از خانه ما بكشيد. «يك شعله برق» يعنى يك لامپ ۳۰ وات مثلا.
غوغايى به پا شد. همه فاميل به تكاپو افتادند. جوانهاى فاميل يعنى آنها كه يا در حال ديپلم گرفتن بودند يا ديپلم گرفته بودند از جمله پسرخاله ام رسول آقا، ديلم و چكش بزرگ و ساير وسايل را آوردند و شروع كردند به سوراخ كردن ديوار. حالا ديوار چقدر است؟ يك متر پهناى ديوار ما و بيش از يك متر پهناى ديوار حاج على اكبر آقا. خوشبختانه ديوارهاى آن موقع كاهگلى بود يا از آجرهاى گلى پخته نشده استفاده شده بود بنابراين دو روز بيشتر نكشيد كه ديوار سوراخ شد.
روز سوم نوبت سيم كشى بود كه بايد از يك جا در خانه حاج ميرزا على اكبر آقا انشعاب مى گرفتند و از آن سوراخ رد مى كردند و لامپ را نصب مى كردند. اولين و تنها لامپ در همان اطاق بزرگه طبقه بالا نصب شد و يك كليد هم در ورودى اطاق گذاشتند براى قطع و وصل.
ديگر در آن اطاق گردسوز روشن نمى كرديم. ذغال كرسى گويا اگر خوب قرمز مى شد و رويش خاكستر ريخته مى شد زيانى نداشت. به هر حال مادر بهبود يافت و خانه خلوت شد و براى ما ماند همان يك شعله برق.
اما داستان به اينجا ختم نشد. مادر كه خوب شد حاج على اكبر آقا گفت كه اين طورى نمى شود. يك كنتور خريد و داد رسول آقا پسرخاله مان، آورد آن را نصب كرد توى يك فروفتگى در تراس طبقه بالا. اين دايره كنتور برق كه مى چرخيد و شماره كنتور اضافه مى شد، انگار جان مرا در مى آوردند. پدرم كه يكى از شغلهاى اصلى اش خاموش كردن آن چراغ بود. رسول آقا كه دوستى بسيارى با من داشت گفت يك چيزى يادت مى دهم به بابايت هم حق ندارى بگويى. گفتم باشد. گفت كنتور برق را كه من عمودى گذاشته ام، افقى كن، كنتور ديگر نمى چرخد و كار نمى كند ولى حواست باشد بعضى وقتها عمودى كنى كه شك نكنند. من هم به صورت برنامه ريزى شده اين كار را متناوبا مى كردم. رسول آقا هم البته با احساس مسئوليت بعضى وقتها سر مى زد و شماره كنتور را چك مى كرد و رهنمودهاى لازم را مى داد. خلاصه مطلب به طور خصوصى و بدون اين كه كسى خبردار شود از حاجى «برق دزدى» مى كردم. تا مدت كوتاهى بعد كه مادر متوجه شد من دارم يك كار قاچاق مى كنم، نمى دانم آمد ديد دارم كنتور را دست مى زنم و جابجا مى كنم يا به چه شكل متوجه شد؟. اول گفت كه با برق بازى مى كنى و خطر دارد و اينها، اما شكش برطرف نشد، با ذكاوت كنتور را خواباند و چك كرد ديد دايره نمى چرخد و خلاصه ته و توى قضيه را درآورد و آنچنان دعوايى با من كرد كه اين كار زشت و ضد ارزش و حرام است كه ديگر از كنار كنتور كه رد مى شدم سعى مى كردم فاصله را حفظ كنم كه مبادا چنين شكى به من برود. ولى از او قول گرفتم كه به پاپاجان (پدرم) نگويم، چون او سر اين چيزها كوتاه نمى آمد و بايد عواقب سختى را انتظار مى كشيدم. در اولين فرصت هم به رسول آقا موضوع را گفتم كه او هم از من تعهد گرفت كه مبادا اسمى از او ببرم.
به هر حال سر برج كه مى شد حاج على اكبر آقا مى آمد و كنتور را مى خواند و يادداشت مى كرد و همانجا يك برگه مى نوشت و تا مى كرد و مى داد به من يا مادرم. تويش نوشته بود مثلا ۱۷ قران بابت مصرف برق ماه ارديبهشت.
اما يك اشكال كوچك وجود داشت. پدرم البته آن مثلا ۱۷ قران ماه اول را داد ولى ديگر نداد كه نداد. به قول مادرم پدر ندارى بسوزد. حاج ميرزا على اكبرآقا هم كه اهل مسامحه نبود، كوتاه نمى آمد. به هر بهانه يى حتى در جمع هاى فاميلى دنبال پول برق بود. و همواره هم يادش بود كه چقدر پدر من بدهى دارد.!
آن زمان من بچه درس خوانى بودم و ناچار شبها درس مى خواندم، حاج اكبر آقا شبها كه از كوچه و كنار خانه ما رد مى شد يك قُرى مى زد. روز بعد هم كه مرا مى ديد مى گفت آخر نمى شود كه من پول بدهم و تو درس بخوانى. اصلا اين كار حرام است. و من هم البته دست به اختراعات عجيب و غريب زده و از جمله يك چهارچوب درست كرده و يك لحاف رويش كشيده بودم و چراغ برق را برده بودم زير آن كه از بيرون مشخص نشود!.
از اين بدتر روزگارى بود كه پدر يك يك راديوى باطرى به چه بزرگى خريده بود. اين راديوى باطرى بزرگ بلاى جان شده بود. چون هر وقت روشن مى كرديم مادر بايد بيرون كشيك مى داد كه حاجى يا دخترحاجى سر نرسند. حاج آقا موسيقى و اصولا راديو را حرام مى دانست و فرزندانش البته كه تابع او بودند.. يك روز ظهر من راديو را روشن كرده بودم و اذان مؤذن زاده بود كه صفيه خانم دختر حاج ميرزا على اكبر آقا سر رسيد. من راديو به آن بزرگى را بلند كرده و زير بغلم گذاشته و آورده بودم بيرون كه صفيه خانم ببيند كه اين راديو به جايى وصل نيست و برقى نيست.
يادم نيست اين وضعيت تا كى ادامه داشت ولى هربار كه حاج ميرزا على اكبر آقا پدر را مى ديد مى گفت على آقا تو فلان مقدار به من بدهكارى، و پدر هم مى گفت حاجى مى دم!، گفتم مى دم يعنى مى دم!، بدهى خودمه ديگه!، مى دم!!! آنچنان مى گفت «بدهكارى خودمه» انگار كه مالك آن پول است!… و بحث خاتمه پيدا مى كرد. تا بالاخره حاجى برق ما را قطع كرد و پدر ناچار شد برود و اشتراك برق بگيرد كه بعد از آن هم البته پول برق را نمى توانست بدهد ولى چون دولت شوخى نداشت و برق را قطع مى كرد بالاخره يك كاريش مى كرد. حالا ديگر همه اطاقهاى خانه برق دار شده بود. يعنى حداقل يك لامپ توى هر اطاق بود. منهم ديگر ناچار نبودم زير لحاف درس بخوانم.
چند سال بعد ما خانه را عوض كرديم و رفتيم كمى پايين تر كوچه علايى در همان خيابان شاهپور. يك روز من كلاس يازدهم بودم كه ميرزا نقى پسر حاج ميرزا على اكبر آقا آمد در خانه ما. او هم سن من بود ولى هيكلى درشت و زورى بسيار داشت. اول سراغ پدرم را گرفت و گفت چرا بدهى باباى مرا نمى دهد. نهايتا دست به يقه شديم و خلاصه «ما همه جا گفتيم زديم» اما زد دماغمان را خون آورد!!! چند رهگذر كه هم مرا مى شناختند و هم او را ماجرا را هم به خانواده ما و هم به خانواده او گفتند و روز بعد حاجى آمد ديدن ما و معذرت خواهى و گفت حسابى ميرزا نقى را كتك زده و معذرت خواست ولى دست آخر به پدر گفت كه على اقا اين بدهى تان را تسويه كنيد. پدر هم طبق معمول گفت بله هميشه گفتم مى دم اين بدهى خود منه و حتما خواهم داد!!
سالها گذشت، من رفتم دانشگاه، مهندس شدم، دفتر مهندسين مشاور باز كردم و خلاصه دفتر ايام ورق خورد. ما خانه دوم را عوض كرديم و چند سال بعد از والدين جدا شده و خانه مستقلى در حوالى كندى گرفتم و ديگر اين موضوع فراموش شده بود.
روزى در دوران انقلاب رفته بودم بازار با يكى از بستگانمان كار داشتم. در چهارسوق كوچك بازار تهران ايستاده بودم كه حاج ميرزا على اكبر آقا را ديدم. بسيار به من محبت كرد و گفت سرى هم به حجره ما بزن. از چهارسوق كوچك در همان بازار كفاشها رفتيم سر بازار كفاشها كه تيمچه حاجب الدوله و حجره وى بود. لوازم منزل مى فروخت. مرا برد و نشاند جلوى پيشخوانى كه رويش قاليچه بود. سماور را روشن كرد و يك چاى دم كرد و طبق عادت براى ميهمان نوازى دم اول را در يك استكان كمر باريك گذاشت جلوى من و شروع كرد پرسيدن از وضعيت انقلاب و اين كه چه مى شود؟ منهم توضيح دادم.
وسط صرف چاى رفت آن پشت و در حالى كه من هم نگاه مى كردم يك دولاب را باز كرد و وسط آن همه دفتر و كتاب يك دفتر بزرگ را درآورد و اول خود كتاب را تكاند كه كلى خاك بلند شد و بعد با دستمال چند بار رويش زد و تميز كرد و آورد دفتر يا كتاب را گذاشت روى پيشخوان. در حالى كه مى خنديد و چند دندان طلايش از زير آن لبخند پديدار مى شد، با يك اشاره، چهار انگشتش را گرفت يك جاى دفتر و آن را باز كرد، ديدم بالاى صفحه نوشته «صورتحساب مصرفى برق على آقا همسايه» و زيرش ليست بالا بلندى قرار دارد كه تنها فقره اول پرداخت شده. حاجى گفت ببين خوب نيست، فردا يا من مى ميرم يا پدرت و اين بر دوش شما مى ماند، تو حالا مهندس شده اى و بزرگ شده اى بيا اين بدهى را بده كه خداى ناكرده مشغول ذنبه «مشمول ذمّه» نشوى. حالا مبلغ چقدر بود؟ ۱۱۷ تومان و هفت قران و دهشاهى!! و واقعا آن موقع ديگر مبلغى نبود ولى حاج ميرزا على اكبرآقا از آن آدمهايى بود كه حساب حساب كاكا برادر. منهم لج كردم و با اين كه پول نقد داشتم، دسته چكم را درآوردم و نوشتم «مبلغ يكصد و هفده تومان و هفت قران و دهشاهى بابت بدهى برق سالها قبل خانه مسجد قندى در وجه حاج ميرزا على اكبر وجدانى» و «حامل» را هم خط زدم!!
حالا ساليان از آن روزگار گذشته. حاج ميرزا على اكبر آقا وجدانى سالها قبل درگذشت. من از آن نازنين هيچ چيز به دل ندارم. خدا رحمتش كند، در آن ايام به ما برق داد. ما هم بچه بوديم گناه كرديم و برقش را كش رفتيم خدا از سر تقصيراتمان بگذرد. به ويژه ياد برخى فرزندان نازنين آن حاجى دلم را كباب مى كند.
پ. ن. براى حفظ حيثيت آدمها اسامى را تغيير داده ام

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

w

Connecting to %s