راديويى كه گوينده آن ديده مى شود!! محمد اقبال – از كتاب خاطراتم ياد

old-radioدر اواخر دهه سى شمسى هستيم. اولين راديو كه من ديدم يك راديوى برقى كرم رنگ بود به ابعاد ۴۰ در ۲۰ در ۲۰ سانتيمتر.
اين راديو در مغازه پيراهن دوزى پدر به نام «پيراهن آسيا» واقع در خيابان شاهپور بالاتر از بازارچه نو روى طاقچه پشت پيشخوان قرار گرفته بود.
آن زمانها نمى گفتيم راديو را روشن يا خاموش كن. مى گفتيم «راديو رو باز كن، راديو رو ببند» راديو يك موج متوسط داشت، يك موج بلند و دو موج كوتاه. در موج متوسط در راديو وجود داشت. يكى راديو ايران، ديگرى راديو نيروى هوايى.
گوش كردن به راديو به خودى خود امر مهمى بود. اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر وسط كار يا زمان نهار و استراحت و خانه بود. اما اخبار ساعت ۸ شب هرگز نبايد از دست در مى رفت. اگر تحولات مثل سالهاى پايانى دهه سى قدرى شدت مى يافت، در رأس ساعت هم اخبار را سه دقيقه گوش مى داديم. روزهاى جمعه كه در خانه بوديم، انگار جاى اخبار خالى بود. هر روز عصرها ساعت چهار و پنج دقيقه برنامه مشهور كمال الدين مستجاب الدعوه و فروزنده اربابى بود كه باز بود ولى گوش كردن آن الزامى نبود. شبها ساعت ۱۰ داستان شب بود با آن آهنگ آغازين خاطره انگيزش. شنبه شب ها «مشاعره امشب ما» بود و مهدى سهيلى، چهارشنبه شب ها «جانى دالر» و پنجشنبه شب ها «آقاى راشد» و استلالهاى خنده دارش.
راديو نيروى هوايى تا جايى كه من يادم هست بيشتر ترانه هايى را پخش مى كرد كه در راديوى رسمى پخش نمى شد.
در همان دبستان بودم كه اولين راديوى گوشى را به كمك يكى از بچه محلها كه دبيرستانى بود ساختم. اول رفتيم با هم «پشت شهردارى» (شهردارى قديم تهران در ميدان توپخانه كه بعدها تخريب شد) و چند وسيله كوچك الكترونيك كه الآن ديگر يادم نمانده چى بود خريديم و به كمك هم پس از يكى دو روز تلاش راه انداختيم. اين راديوى گوشى كه حجمش اندازه موبايل هاى قديمى بود و البته كمى كلفت تر، يك سيم ازش بيرون آمده بود كه آن سيم را وصل مى كرديم به ناودانى و گوشى را مى گذاشتيم توى گوش و گوش مى كرديم. من در همان خانه مسجد قندى از ناودانى كوچه يك سيم كشيده آورده بودم تو و شبها راديو گوشى را توى گوشم گذاشته گوش مى كردم.
بعدها البته يك راديوى باطرى بزرگ براى خانه مان هم گرفتيم كه جمعه ها هم به برنامه صبح جمعه گوش مى داديم. و شبها برنامه گلها را مى شنيديم. و من آنقدر روى شاسى هاى آن براى پيدا كردن موجهاى مختلف مى زدم كه مادرم مى گفت تو با راديو «پيانو مى زنى»!.
حالا برگردم به حكايت اصلى. يك روزى در همان دهه ۳۰ شايد كلاس چهارم دبستان بودم كه «پاپاجان» آمد و با حالت خاصى و در حالى كه طبق معمول عبارتش را با يك «پسرم» شروع مى كرد گفت: «پسرم، يك راديوهايى مى خواهد بيايد كه گوينده راديو را مى بينى!». در درون من غوغايى به پا شد. همين طور با خودم فكر مى كردم كه مكانيزم اين چيست و اگر چنين امرى شدنى است من بايد بتوانم انجامش دهم!. خرده علمى هم كه در جريان ساختن آن راديو گوشى كسب كرده بودم، باعث شده بود كه احساس كنم در اين زمينه توانمندى هايى دارم!!!
تحقيقاتم را شروع كردم. تنها منبعم البته شماره هاى كهنه مجله اطلاعات هفتگى در «سلمانى» (همان آرايشگاه) بود كه جمعه ها ورق مى زدم. در يكى از شماره ها درآوردم كه نام آن راديو كه گوينده را هم نشان مى دهد «تله ويزيون» است. اما چيز زيادى وجود نداشت و من حتى نتوانستم عكسى از اين راديو كه گوينده را هم نشان مى داد، ببينم.
آن وقتها مغازه هايى كه كارشان تعمير راديو بود را «راديو سازى» و صاحب آن را «راديو ساز» مى گفتند. قبلا به يك راديوسازى كه روبروى همان كوچه مسجد قندى در خيابان شاهپور بود براى تعمير يك گرامافون چند بار مراجعه كرده بودم. «راديو ساز» كه برخى به او مهندس هم مى گفتند، دور و برش پر بود از راديوها و گرامافونهاى خراب و باز شده و او يك راديو يا گرامافون روى پايش با سيگارى زير لب در حالى كه دودش تمام صورت او را مى پوشاند، در حال كار روى آن وسيله. در آنجا ديده بودم كه توى راديو چند تا لامپ بزرگ هست و فكر مى كردم كه هرچه هست زير سر همان لامپ هاست! و دنبال فرصتى بودم كه روى اين پروژه كار كنم.
تا يك روز فرصت طلايى فرارسيد. پدر براى خريد چرخ خياطى بايد بيرون مى رفت و مغازه را سپرد به كارگر و من. از همان صبح تعطيل تابستان پيچ گوشتى به دست افتادم به جان راديو. همه پيچ ها را باز كردم و قاب پشت راديو را درآوردم. و شروع كردم به برانداز كردن توى راديو و نهايتا نتيجه گرفتم كه از توى همان لامپهاى عجيب و غريب است كه مى شود گوينده را ديد.
سپس با احتياط راديو را به برق زدم. و آن را «باز» (روشن) كردم. طبق معمول بايد صبر مى كرديم تا راديو «گرم» شود. صبر كردم ديدم لامپها كم كم قرمز مى شوند. با خودم مى گفتم حتما تنها يكى از اين لامپها است كه گوينده را نشان مى دهد. اما هرچه لامپها را دست مى زدم و تكان مى دادم، گوينده لامصب پيدايش نمى شد!
آخر گفتم پس بايد لامپها را يكى يكى دربياورم تا دربيايد كه كدام يكى مال تصوير گوينده است. يك استدلالهايى هم در ذهن كودكى خودم مى كردم كه مثلا وقتى همه لامپها نصب هستند ممكن است تصوير را ضعيف كنند. خلاصه تمام تلاشم را كردم تصوير گوينده نيامد كه نيامد. برخى اوقات البته لامپها تغييراتى در روشنايى شان ايجاد مى شد كه من با اشتياق تمام به دقت نگاه مى كردم كه آقا يا خانم گوينده را پيدا كنم، ولى باز به حالت اول برمى گشت.
با اين حال دست بردار نبودم و با خود مى گفتم اگر چنين چيزى عملى است كه يك راديويى آمده كه گوينده را مى شود ديد پس من هم بايد بتوانم آن را ببينم ولو تصويرى كوچك و كم سو و تيره و تار باشد! چه سود كه نشد كه نشد و من همه جاى راديو را در حالى كه برق به آن بود با بى عقلى كامل دست مى زدم شل و سفت مى كردم. تا در يك لحظه آن گونه كه همان زمان مى گفتيم «برق پريد». اين فاجعه بود! راديوى پياده شده و برق «پريده». يعنى پاپاجان را هيچ نوعى نمى شد جوابش را داد.
چون ديگر زمان برگشتن پدر شده بود من بايد راديو را به شكل اوليه درمى آوردم. همه چيزها را وصل كردم اما ديگر برق «پريده» بود و روشن نمى شد. ناچار در عادى سازى كامل راديو را به جاى خود برگردانده و رفتم سراغ حل و فصل مسأله برق.
حال برق مغازه پاپاجان چطور تأمين مى شد؟ ما خودمان برق نداشتيم، همسايه مان كه كفاشى بود برق داشت، ازآن طرف طبق معمول ديوار را سوراخ كرده و پايين زير ميز به نحوى كه مشخص نباشد يك پريز گذاشته بودند. مغازه ما را هم برق كشى كرده يك پريز كنار همان پريز گذاشته بودند. بنابراين پريز برقى كه از همسايه آمده بود برق داشت و پريزى كه مال مغازه پاپاجان بود برق نداشت. اين كار به خاطر اين بود كه دادن برق به همسايه يا جاى ديگر ممنوع بود و جريمه داشت. اين دو پريز به وسيله يك سيم حدودا يك مترى كه هر دو سر آن «دوشاخه» برق بود به هم وصل مى شدند (ضد استاندارهاى ايمنى).
من اول رفتم كفاشى همسايه. از پسر بزرگش على سؤال كردم كه شما برق داريد؟، چك كرد گفت بله، مطمئن شدم اشكالى در طرف ما پيش آمده. برگشتم و رفتم زير ميز و هر دو سر دوشاخه را درآوردم و برق راديو را زدم مستقيم به پريزى كه از همسايه آمده بود.
معجزه واقع شده بود: راديويى كه تقريبا همه جاى آن را دستكارى كرده بودم، هنوز كار مى كرد!!. درست بود كه من نتوانسته بودم نهايتا تصوير گوينده را حتى به طور بسيار ضعيف هم كه شده را ببينم اما راديو را باز و پياده كرده و بسته بودم و هنوز سالم بود. اين خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. ضمن اين كه از زير ضرب دعواى پاپاجان كه راديو خراب شده نيز درآمده بودم.
براى مسأله نبودن و قطع برق خوب هزارتا بهانه مى شد آورد. راديو را زدم به پريز خودش و رفتم سراغ آن سيم كه هر دو سرش دو شاخه بود. اشتباهى كه مرتكب شدم اين بود كه اول دوشاخه را زدم به پريز همسايه كه برق داشت. بعد دستم را كردم زير ميز كه سر ديگر دوشاخه را بگيرم و بزنم به پريز. دستم كه به دوشاخه خورد آنچنان برق مرا گرفت كه شايد يك متر پرتاب شدم و آنچنان فريادى از من درآمد كه (بعدا فهميدم) چند همسايه ريختند توى مغازه و من ديگر يادم نمى آيد چه شد!. چشم كه باز كردم ديدم خدا رحمتش كند، پدرم مرا بغل كرده و در حال دويدن توى خيابان است و من با كمى سرگيجه دهانم هم شور شده. در همان حال دو سه نفر ديگر همراه پدر مى دويدند و يكى تنم را مى ماليد يكى آب به صورتم مى پاشيد و ديگرى نمك توى دهانم مى گذاشت كه فهميدم علت شورى دهانم همان نمك است …
به هوش كه آمدم پاپاجان با آن صداى مهربان گفت: «محمد»؟ و سرعتش را آورد پايين. ديگر به بيمارستان رازى در ميدان شاهپور نزديك شده بوديم، در بيمارستان چك كردند و ظاهرا گفتند خطر برطرف شده. آن روز پدر به من هيچ نگفت و جز محبت نكرد و از اين كه از مرگ نجات يافته بودم هزار بار خدا را شكر مى كرد. در خانه، مادر صدقه يى كنار گذاشت و اسفندى دود كرد و چند تا از فاميل آمدند عيادت و همراه با عيادت نصيحت. بعدها پاپاجان تعريف كرد كه صورتت كبود شده بود و نفست در نمى آمد و من تقريبا قطع اميد كرده بودم.
يادم نيست مشكل قطع برق چه بود ولى به هر حال روز بعد درست شده بود. شايد چند سال بعد به پاپاجان گفتم كه راديو را باز و بسته كرده ام، ولى از آن روز به بعد، تا مدتها – شايد تا وقتى به دبيرستان بروم – پاپاجان ديگر مغازه را به من نمى سپرد.
تا بالاخره آن دستگاه و آن جعبه جاديويى را اولين بار در خانه عمه جان كه همسرش فرد توانمندى به لحاظ مالى بود، ديدم. برخى عصرهاى جمعه مى رفتيم خانه عمه فقط براى تماشاى تلويزيونى كه آن موقع سياه و سفيد بود و روزهاى جمعه بيست سؤالى داشت. تا روزى كه قهوه خانه ها تلويزيون گذاشتند و يك قران بده يك چاى «بخور» و تلويزيون تماشا كن و زياد كه مى نشستى صداى قهوه چى در مى آمد كه چاى نمى خواى؟
و تا روزى كه من سال اول يا دوم دانشكده بودم و هنوز در خانه تلويزيون نداشتيم و ساير دانشجوها سر ميز سلف سرويس دانشگاه از «پيس» (نمايشنامه) شب گذشته تلويزيون صحبت مى كردند و من توى دستگاهى كه آن زمان بودم از اين كه نمى توانم در اين بحث روشنفكرى شركت كنم، خجالت مى كشيدم.، و تا روزى كه اولين تلويزيون وارد خانه مان شد و بعد كه تلويزيون رنگى وارد بازار شد و آخوندهايى كه قبلا راديو را حرام كرده بودند، تلويزيون را هم «حرام» اعلام كردند… و عجيب اين كه بلافاصله پس از سرنگونى رژيم سلطنتى، خمينى و آخوندها اولين جايى كه به طور همه جانبه شروع به تسخيرش كردند همان تلويزيون بود!!
هنوز هم آن جمله پاپاجان يادم نرفته كه: «پسرم، يك راديوهايى مى خواهد بيايد كه گوينده راديو را مى بيني!».

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s