«نك شير زبيشه اش برون شد» محمد اقبال – ۱۷ دى ۱۳۹۶

«نك شير زبيشه اش برون شد»
اى كوه سپيد پاى در بند
اى قله گيتى اى دماوند
ديدى تو بهار در زمستان
ميهن زخروش خويش خرسند؟
ديدى كه چگونه كوى و برزن
ناگاه رهيده از غُل و بند؟
اينك خبرى خوش است در راه
ديرى شد اين فراق هرچند
نك شير زبيشه اش برون شد
تا بنشاند به ديده لبخند
غران سوى تو شتافت اينك
تا پاى تو وارهاند از بند
هان اين سردار سر به داران
بر پشتش درد و رنج آكند
با مردم خويش بسته پيمان
تا ريشه اين ستم همى كند
وه اى شير هماره بيدار
ناخفته به ساليان دمى چند
«خامش منشین، سخن همی گوی
افسرده مباش، خوش همی خند»
باز آى كه روز روز فتح است
دورى را بيش از اين تو مپسند
وآن نعره حق ز دل برآور
برخوان بر لب ترنمى چند
تا شيفتگان راه و رسمت
عمرى همه جاودانه يابند
تا ديو و دد از ميانه خيزند
تا بنيانشان شود پراكند
داد از دل ظالمان برآور
مظلومان را حلاوتى چند
«برکن ز بن این بنا، که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
زین بی‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند»
Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s